طلوع سرخ

خون سرخ ما فلقی است که پیش از طلوع خورشید عدالت بر آسمان تقدیر نشسته است . شهید آوینی
آخرین نظرات

برای خاطر آیه ها

معرفی کتاب برای خاطر آیه ها (+)

همه می دانیم که "قرآن را نمیشود سرسرى خواند و گذشت" به هرحال این معجزه ی پیامبر خاتم(صل الله علیه وآله) است  چطور می شود که آن عرب بیابان گرد مجذوب زیبایی های قرآن می شود، ولی ما در خانه نشسته ایم و به هر طریق قرآن را می خوانیم تا جزء تمام شود. "در روایت هست وقتى‏که سوره ای را مى‏خوانید، همت شما این نباشد که به آخر سوره برسید، همت شما این باشد که قرآن را بفهمید؛ و لو حالا به آخر سوره، به وسط سوره، وسط جزء، به وسط حزب نرسید و آن را تمام هم نکنید"(1)  "قرآن احتیاج دارد به تدبر، تکیه‌ى بر روى هر کلمه‌اى از کلمات و هر ترکیبى از ترکیبهاى کلامى و لفظی. "(2)  آنقدر نکته های لطیف و شیرین در لابه لای آیاتی که سریع از کنار آنها رد می شویم وجود دارد که وقتی بعضی آیات از زیر غبار مهجوریت سر به در می آورند، چشم باز می کنیم که این از قرآن بود ؟ 
اینها را گفتم که بگویم "زبان ما، زبان قرآن نیست؛ مى‏توانیم به ترجمه‏ى قرآن مراجعه کنیم؛ اما عمق‏یابى مضامین قرآنى فقط با مراجعه‏ى به ترجمه نمى‏شود؛ کمااینکه با خواندن متن‏ قرآن هم براى کسانى که مى‏فهمند، همیشه به دست نمى‏آید؛ با تدبر به دست مى‏آید؛ با عمق‏یابى به دست مى‏آید."(3) این عمق یابی ابزار می خواهد ، کمی رجوع به تفسیر و شان نزول آیات و خرج کردن فسفر، ابزار مناسبی برای کمک به تدبر در قرآن است.

کتابی است که حاصل وب نوشته های مریم روستا است . اهل قرآن است و آنچه از قرآن بهره می گیرد در قالب نثری هنری نثار دیدگان شما می کند، تیر ماه 91 بود که با خبر شدم به چاپ رسیده ، وقتی به وارثین عزیز رفتم تا آن را تهیه کنم ، نوشته بود چاپ سوم پاییز 91 ، الآنش را نمی دانم. کتاب شیرین و شیوایی است، بنظرم برای شروع ِنگاه ِتازه ای به قرآن مناسب باشد. هیچ که نداشته باشد این حس را به خوبی انتقال می دهد که می شود با قرآن دوست بود و ساعت ها روی یک آیه مکث کرد و لذت برد. با  قطع پالتویی و 96 صفحه شیرین واقعا کم لطفی است که خوانده نشود، اگر قرار باشد حین پخش تبلیغات در فیلم های سه گانه ی ماه مبارک، خوانده شود؛ از یک دهه هم زود تر تمام می شود .اگر هم خواندید و هنوز می خواهید بخوانید به وبلاگ خانم روستا (+)(+)مراجعه کنید ، هنوز هم که هنوز است به همان سبک و سیاق، و به همان شیرینی می نویسد از آیه هایی که دوستشان داریم ...

پاورقی:

(1) بیانات مقام معظم رهبری ۱۳۸۶/۰۶/۲۲

(2) بیانات مقام معظم رهبری ۱۳۹۱/۰۴/۳۱

(3) بیانات مقام معظم رهبری ۱۳۸۴/۰۷/۱۴

۴ نظر ۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۹:۰۶
محمد صادق مطیع رسول

کشتی بان دوست اثر علی موذنی

کشتی بان دوست نوشته علی مؤذنی

شاید کمتر کسی باشد که داستان کشتی نوح (ع) را نشنیده و از ماجراهای ابراهیم (ع) بی خبر باشد . اما خواندن چند باره ی این داستان ها آن هم به قلم علی موذنی قطعا طعم دیگری برای ذائقه ی شما به ارمغان خواهد آورد .
کتاب کشتی بان دوست (نشر نیستان) در بردارنده ی دو داستان (کشتی به روایت توفان + دوستی) از انبیاء گرامی است که این روز ها قطعا در لابه لای آیاتی که تلاوت می کنید ، نامی از آنها خوانده اید و ماجرایی را به یاد آورده اید و به آرامی از کنار آن رد شده اید، تا به پایان جزء آن روز خود برسید .

علی موذنی در این دو داستان که البته به صورت جداگانه هم توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده اند به روایت جالبی دست یافته است . که کمتر به آن توجه شده است :

 + کشتی به روایت طوفان
تماشای کشتی ساختن در دل خشکی و شروع شدن عذاب تا غرق شدن در آن امواج سهمگین ، قطعا با دید سوم شخص فقط عبرت آموز است ، اما وقتی از زبان کنعان نقل می شود ، وقتی در طول داستان به جبر نویسنده خود را بارها و بارها به جای کنعان می گذاری، طعمی دیگر در پی خواهد داشت. طعم هایی که بعضا آشنایند و گاهی هم گنگ ! چرا که می توانی خود را با کنعان مقایسه کنی و رفتار و گفتارش را در آن شرایط با خودت بسنجی و در آخر نتیجه بگیری که شاید واقعا من نیز اگر در نشست و برخواست با بدان بودم و دوست نابابم انوش بود و از طرفی شیرینی "حلوای" دنیا را در دهانم مزه مزه می کردم آخر و عاقبتم چیزی جز "هیولا" شدن نبود. اینجاست که فطرت های پاک چنان تنفری پیدا خواهند کرد که کتاب را به هرجا که رسیده اند پرت کرده و به آغوش خدا پناه می برند ...


 + دوستی
داستان دوستی نیز به همان اندازه که ماجرای قبل تلخ بود ، شیرین است . این داستان روایت قبل از تولد حضرت ابراهیم تا بت شکنی و گلستان شدن آتش را بیان می کند اما تفاوتش با دیگر داستان ها این است که از زبان دانای کل روایت شده . از دوست ابراهیم . خود جناب خداوند جل و اعلی . نتیجه ی این نوع روایت آن می شود که به معنای واقعی کلمه، معنای دوستی را می توان چشید . آن هم دوستی با خدا را  . اینکه چگونه و به سهولت تمام مسیر ابراهیم از گزند ها بری می شود و اینکه چگونه و با عشق، ابراهیم ، مسیر رضایت دوست در پیش می گیرد . با خواندن این داستان تا مدت ها حسرت ابراهیم بودن را می خوردم ، حسی که جز این متن، چیز دیگری برایم مهیا نکرده بود ...

پ.ن1 : شخصا عادت دارم که به هنگام رمان خواندن ، خودم را به دست نویسنده و سیر داستان بسپارم ، گذشته از درست یا غلط بودن این کار، نتیجه اش این می شود که بدترین قلم ها نیز برایم تاثیر گذار جلوه می کنند ، علی جان و قلمش که دیگر جای خودش را دارد .

پ.ن2 : بعضی رمان ها از نویسنده های خاص(!) آنقدر تاثیر منفی یا ناخوشایند برایم داشته اند که از آن به بعد، برای خواندن هر رمانی ابتدا مطالب بسیاری پیرامون نویسنده ی آن مطالعه می کنم !

پ.ن3 : البته قاعده بر این است که اگر نویسنده را به عنوان کسی فرض کنیم که حرفی برای گفتن دارد و آن را در قالب نثر به ما ارائه می دهد ، پس برای فهم آن باید نویسنده را نیز خوب بشناسیم و کتاب خدا نیز از این قاعده مستثنا نیست. این نظر بنده بود ؛ خود دانید ...
رمضان المبارک 1434

۳ نظر ۲۳ تیر ۹۲ ، ۰۰:۵۲
محمد صادق مطیع رسول

بیماری ها انواعی دارند و عامل هر بیماری نیز متفاوت است ، مثل این است که بگویی به تعداد نفس ها راه برای رسیدن به خدا وجود دارد . البته انتهای هر بیماری لقاء نیست . برخلاف علم که میگوید بعضی ها کشنده یا فلج کننده و ... هستند ، اینگونه نیست ، بلکه صرفا به شخص مبتلا بستگی دارد . بیماری ، بعضی ها را در آغوش میگیرد ، بعضی ها را می بوسد و به بعضی چشمک میزند . این خود شخص است که تن یا روحش (یا هردو!!) را معطر می کند و آغوش باز میکند و اگر آن بیماری باحال باشد ...

یکی از این بیماری های باحال  مننژیت(
Meningitis) است ، اسمی باکلاس و روان دارد و مانند انواع مکاتب، برخی پسوند های رایج را یدک نمی کشد . معمولا هم دارو و درمان خاصی ندارد مگر در برخی موارد که باید بیوتیک هایش را از بین برد. البته اگر شناسایی دقیق شوند .
از سرفه ی خفیف و شدید و سردرد شروع شده تا کم هوشی و بی هوشی و فلج و در پاره ای نزول اجلاس کردن حضرت عزرائیل بر بالین طرف .

دو عامل باکتریایی و ویروسی از عوامل رایج آن هستند و یکی از عوامل اصلی آن گردوغبار خوزستان می باشد .
این ها را نگفتم که برسم به گردوغبار خوزستان . اشتباه نکن ، این هست ؛ ولی فقط همین که نیست ! اصل همان عزیز دوست داشتنیمان مننژیت است .

معمولا سروکار این بیماری با مغز و نخاع است ، شنیده ای که چشمان همت را به خاطر زیبایی برده اند ، کارکرد مننژیت هم در عالم به همین نحو است . البته باز فراموش نشود تمام اینها بسته به طرف است .
منظورم از طرف ، همان بیمار است ؛ چه میدانم مریض ، مبتلا ، هرچه که می گویند...  . مهم این است که در حالت کلی به دو شخص اطلاق می شود :

یکی که از حالت عادی خارج شده باشد به واسطه ی عواملی .

یکی که به حالت عادی وارد شده باشد به واسطه ی عواملی .

وگفتیم که عوامل در قول حضرت مولا به تعداد نفوس است .
و نه نفوسی که سرشان مورد شمارش قرار گرفته بلکه آنها که قبل از مباحث آماری، یکی سرشان را شمرده بود ، همانکه بود و گفت باش و شد .

بگذریم و برویم آن طرف ... سراغ طرف .
خلاصه اینکه تمام اینها بسته به طرف است چون از جانب بیماری ها مشکلی نیست و معمولا باحال هستند .
و تفاوت من با آن طرف این بود که ... !
اصلا تفاوتی نداشتیم ، هیچ .
تنها یکیمان اهل حال بود و دیگری نه !
و آنکه اهل حال بود پریسال آمد این نزدیکی (اینجاهایی که می گویندش کربلا ولی ایران است) و همین مننژیت را در آغوش گرفت و رفت .
ومن که از اول همین نزدیکی بودم چنان دستانم را تنگ گرفته بودم که گویی در تابستان خوزستان از سرما می لرزم !!!
... تنها تفاوت ما همین بود ...
    و چه تفاوت بزرگی


پ .ن 1: ببخشید دیگر ، مست این مننژیت بودم و حوصله ی نوشتن روضه مکشوف نداشتم .
خوشابحال اهل اشاره ، خوشابحال اهل نظر ، خوشابحال اهل حال ...

پ .ن 2:
برای اینکه  یکی از کار هایی که هم من کردم و هم طرف را انجام دهم (که باور کنید با هم تفاوتی نداریم) این شماره استاندارد بین المللی کتاب را مینویسم این پایین ، شاید خدمتی باشد به جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی .
ولی من کجا و طرف کجا ؛ من این طرف و او آن طرف !!!

9786009161607

شادی روح سید صلوات

۳ نظر ۱۴ اسفند ۹۱ ، ۲۱:۳۶
محمد صادق مطیع رسول

عکسی از امام داری ؟

...
کاظم در تاریکی سر برگرداند . گفت : تو اینجا چه می کنی؟
هلال گفت : عکسی از امام داری ؟
کاظم شگفت زده گفت : عکس امام !؟ اینجا !؟
هلال کلافه گفت : جواب بده . اگر داری بده یه نگاه بی اندازم و إلا بروم ببینم چه خاکی به سرم می ریزم.
کاظم گفت : ندارم . می خواهی چه کار ؟
هلال دست پاچه و با دلهره گفت : یادم رفته . هیچی توی خاطرم نیست .
کاظم دست به شانه ی هلال گرفت ،گفت . آرام باش . چی یادت رفته ؟
هلال گفت چهره امام یادم رفته . عکسش همیشه توی جیبم بود .
کاظم گفت . الآن هیجان داری . بهش فکر نکن . دوباره می آید .
...
هلال گفت : الآن عملیات شروع می شود . بفهم چه می گویم . من چهره ایشان را گم کرده ام . من این طوری نمی روم جلو .
کاظم گفت : تو چه را همچو می کنی هلال . گفتم فکر نکن ، خودش می آید.
هلال گفت : نمی توانم فکر نکنم . نمی توانم .
...
هلال گلوی کاظم را چسبید ، فشرد . خشمگین گفت : یک کاری بکن یادم بیاید .
کاظم چشمهاش از زور فشار هلال گشاد شد. در آن حالت توی فکر رفت و یک آن انگشت اشاره اش را تکان دِهان گفت : « من دولت تعیین می کنم . من توی دهن این دولت می زنم. من به پشتوانه ی این ... »
هلال گلوی کاظم را رها کرد . چین به پیشانی انداخت و چشم تنگ کرد . آرام گرفت . آهسته گفت : یادم آمد . یادم آمد .
کاظم با نفرت گفت : تو دیوانه ای .
هلال ازش فاصله گرفت . زیر لب تکرار می کرد : « من دولت تعیین می کنم »

جمجمه ات را قرض بده برادر. مرتضا کربلایی لو. فصل 44

مطالب مرتبط (+)

۱ نظر ۱۰ اسفند ۹۱ ، ۱۷:۰۸
محمد صادق مطیع رسول
جمجمه ات را قرض بده برادر


پا نوشت:

قصد داشتم ابتدا گزارشات لحظه ای خود را از خواندن این رمان بنویسم .یعنی برای هر فصل، چند بندی و در آخر جمع بندی . اما کششش قلم از دستانم می ربود لیک به جمع بندی قناعت کرده که این در حوصله دوستان نیز بهتر می نشیند.

جمجمه ات را قرض بده برادر. به راستی که جمجمه اش را قرض داده . جلد کتاب را می گویم . هرچند تصویر روی آن یادآور حماسه ای دیگر است ؛ هنوز  نذر و نیازهای آقا سید در حماسه یاسین فراموشم نشده . همان که ابتدا همین تصویر بر روی جلدش بود . البته مقایسه این دو کتاب ناشدنی است . هر چند محوریت هر دو غواصی است اما یکی "می گوید" و دیگری "نشانت" می دهد . یکی "واقعیت" است و دیگری "حقیقت" .

تاکنون آنچه که در باب جنگ خوانده بودم هیاهویی بیش نبود . اگر چه هر کدام از رمان های این زمینه اگر نمی بود ، قطعا گوشه ای از جنگ برایم تاریک می ماند اما به جرأت می توان گفت که آنچه در اینجا گفته می شود به راحتی از رویه ی جنگ گرفته نشده بلکه با هزینه ی فسفر زیاد به عمق آن نظر دوخته .
سکوت و آرامش این کتاب را در هیچ کتاب دیگری تجربه نکرده بودم . سکوتی که لازمه ی کار شناسایی است . شناسایی اعماق وجود شخصیت ها که بودنشان در کنار یکدیگر چنین حماسه ی عظیمی را پی ریزی کرده . از نورالله و هادی گرفته تا هلال و کاظم تا سلیم و معلمه اش و تا مصطفای راوی. در این کتاب دیگر لحظه به لحظه توپ و خمپاره از این سو آن سویت عبور نمی کند ، هر آنچه که اینجا هست صدای جزر و مد آدم هاست و تق تق روحشان هنگامی که به موقعیت های مختلف برمی خورند  . و این دو چقدر گوش تیز می خواهد ...
کربلایی لو با ظرافت بسیار از لایه های قلبی و عقلی ، پرده برمی دارد و بیش از آنکه به سیر خطی وقایع و احیانا گفت و گو هایی که شانه به باطن داستان می زنند بپردازد به سیره و بالاتر از آن به دلایل شخصیت ها برای اعمالشان می پردازد آن هم به صورتی بسیار داستانی و تصویرگرایانه به گونه ای که انسان در داستان – مانند بعضی رمان ها و فیلم ها -  به این احساس که گویی پای خطابه ی کسی نشسته است دست پیدا نمی کند .

تصویر سازی هایی که تقریبا هفتاد درصد رمان را شامل می شوند و اگر نبودند این تصویر سازی های بسیار قوی در کنار تعلیق پایین، دیگر رمان کشش چندانی نداشت و مخاطب در بخشهایی قید آن را می زد.
گذشته از محتوا، اسلوب نوشتاری نیز مورد توجه است . شاید در ابتدا ارتباط با آن سخت باشد اما موسیقیایی آن و بیان شعرگونه و تکه کلام های نغز ، هم گوش نواز و هم تامل برانگیز است .
پی نوشت :
* این نوشتار بیش از آنکه نقد و بررسی جدّی ترین رمان کربلایی لو باشد، تشویقی بر خواندن آن است چه که دوستان خود اهل نظرند ...
** خواندن کتاب بسیار زیبای " حماسه یاسین " قبل از این کتاب در فهم آن کمک بسیاری به من کرد . پیشنهاد می کنم هر دو را پشت سر هم بخوانید .

 *** قسمتی از بهترین های جمجمه را با هم بخوانیم (+) (+)

۴ نظر ۱۰ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۵۷
محمد صادق مطیع رسول