ساده بگویم؛ خوابیدنت، بیدارم کرد.
پ.ن : 12 شهریور؛ سالروز درگذشت پدر فیزیک ایران، پروفسور سید محمود حسابی، گرامی باد. روحش شاد ...
ساده بگویم؛ خوابیدنت، بیدارم کرد.
پ.ن : 12 شهریور؛ سالروز درگذشت پدر فیزیک ایران، پروفسور سید محمود حسابی، گرامی باد. روحش شاد ...
بله. تو خوبی. به قول بعضیا، بابا تو خوبی اصن !
تو خوبی و خوبی از توئه. باشه
ولی اینها دردی از من دوا نمی کنه
فلسفه میگه : تو هستی. بله هستی.
میگه : تو خوبی. بله خوبی.
میگه : تو عاشقی، معشوقی ؛
و اصلا خود عشقی.
تو خودت قند و نباتی.
شکلاتی
شکلاتی
باشه. بگه. قبول! ولی من شیرینی تو رو نمی فهمم.
تو کمال مطلقی. همه ی خوبی ها از توئه. عشق حقیقی تویی.
باشه . باشه. قبول .
ولی دل من این چیزا رو نمی فهمه.
من می خوام عاشق بشم.
فلسفه میگه باید عاشق ِ تو بشم. ولی تو به دهن من شیرین نیستی.
اشکالی که نداره!؟
خدای خوبی هستی برام. ممنون.
ولی اگه بحث عشقه...
من نتونستم عاشقت بشم. نمیگم تو خوب نیستی،
ولی علف باید به دهن بُزی خوشمزه بیاد.
بله من بُزم. آدم نیستم.
دوست داری، آدمم کن. شیرینی عشقت رو بهم بچشون.
قشنگی عشق به شورشه. نه به شعورش.
من با عشق فلسفی خوش نیستم.
جونم براتون بگه که :
چندین تا از دوستان می گفتند چرا درمورد امر به معروف و نهی از منکر هیچ نمی نویسی، قبلا خواستی خاطره بنویسی ، پس چی شد و...
راستش اولا وقت نکردم! دوما میشه دو جور به قضیه نگاه کرد: اینکه به کسی گفت برو کتاب بخون. و اینکه خودت جلوی اون بری کتاب بخونی. منم دومی رو انتخاب کردم.
این هم یک گپ و گفت هست با یکی از وبلاگ ها که در مورد امر به معروف و نهی از منکر مطلب می نوشت:
نظر شما چیه ؟
گذشته از اینکه کتاب خواندن چقدر خوب است، گذشته از اینکه رمان خواندن چقدر می تواند مفید باشد، گذشته از اینکه کتاب خواندن را باید نشان داد؛ گذشته از همه ی این حرف ها - که همه باید حداقل یکبار درباره ی آنها حرف بزنند و عمل کنند - اینکه کتاب را فعالانه خواندن خیلی مهم است. فعالانه بودنش این است که حوصله کنی و بعد از تمام شدنش چیزی بنویسی، و یا در موردش با کسی حرفی بزنی.
من این کتاب را چند سال قبل خواندم، و متنی که در ادامه ی مطلب می آید را همان زمان نوشتم، قطعا ضعیف است و تا کنون چندین بار در ذهنم کامل شده و یا نوع نگاه تازه ای پیدا کرده ام. اما باز از این هم گذشته، اتفاقاتی است که بعد از خواندن این رمان برایم افتاد. بار ها اشخاصی را دیدم که درست شبیه شخصیت های این رمان بود، حتی برای یکی از عزیزان، رفتار های لاری را تعریف کردم، و مشتاق شد که کتاب را بخواند، گویی او هم دنبال پاسخ سوالاتش می گشت. و من خیلی راحت نشانش دادم که پاسخت را، جدای از جنجال های سیاسی ، و عقیدتی، کجا می توانی بیابی.
اینها را گفتم که بگویم، همه ی این اتفاقات، بعد از خواندن یک کتاب ساده صورت گرفت. کتابی و کتاب هایی که اگر نمی خواندم، در ارتباطاتم مانند یک احمق خوش زبان بودم. و نه چیز دیگر !
حالا اگر کتاب را خوانده ای می توانی به ادامه ی مطلب بروی و با هم در مورد کتاب گپی بزنیم. و اگر نخوانده ای و می خواهی بدانی چه کتابی است، پیشنهاد می کنم گشتی در اینترنت بزنی و معرفی این کتاب را بخوانی. موفق باشید :
ریحانه ام ! آفتاب سرزده است. برخیز
نان و پنیر ، عطر تو را می خواهند
گوش من ،
آشنا به صدای توست.
وقتی که اذانی زنانه می خوانی.
لطیف تر از حقایق عالم. که تو خود بزرگ حقیقتی
برخیز. می دانم خسته ای، ولی رحم کن به این دل
بیدار که می شوم و تو را خواب می بینم ...
می روم وضو می گیرم و باز می گردم و تو هنوز ...
دلهره می گیرم. جرئت ندارم نزدیک شوم. کلافه می شوم.
می روم و می آیم و دقایق می روند و بر نمی گردند...
ای نسیم! تکانی بده ریحانه ام را ،
تا به رقص صبحگاهی اش سرشار از اطمینان شوم.
بدانم که هست و لطافت می بخشد .
...الحمدلله...
وقتی که بیدارم و تو خوابی، شیطان نیشخند میزند مرا
فکر پسرت باش .
بوی خوشت در تمام اتاق ها دائمی باد.
پ.ن: اللهم احفظ اُمّی
ببخشید چند لحظه :
میشه خیلی کار ها کرد و خیلی چیز ها نوشت، و یا حداقل عکسی گرفت و انداخت رو نت !
همیشه صفحات و نوشته های درون گرا ها برام جالب بوده! از این به بعد چیزهایی می نوسیم که مثلش رو خیلی جاها دیدید، ولی باور کنید اینها از یک جنس دیگه هستند.
خیلی ها خوششون میاد که اینجوری می نویسند، ولی من بدم میاد. ولی باید بنویسم ...
بگذریم. اینها رو خوندم :
گپ و گفت حرفه ای (درمورد مصاحبه گرفتن)
هنر مردن [استاد طاهر زاده]
انفطار صورت (گرافیک و نقاشی) [شهید آوینی]
دیدم که جانم می رود [حمید داوودآبادی]
صد سال تنهایی [گابریل گارسیا مارکز]
خوب که فکر می کنم می بینم که به مقام فنا رسیده ام؛
اما نمی دانم در چه !؟
30 شهریور 92