پیرانی که هنوز جواناند
مصداق انسانى که در پیرى هم جوان مانده را به وضوح مىتوانیم در حضرت امامخمینی«رحمةاللهعلیه» ببینیم. وقتى آن خبرنگار چکاسلوواکى با ایشان مصاحبه کرده بود، گفته بود: «روحیة این انسان، مثل یک جوان بیست و چهارساله است». یعنى جوان و پر حرارت و آیندهساز. چونکه حضرت امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در جوانى بهواقع یک انتخاب بزرگ کرده است و چون انتخابش در جوانى بزرگ بود در نودسالگى هم جوان بود، امّا برعکس؛ اگر در زندگىِ انسانهایى که حدود چهل یا پنجاهسالگى پوسیدهاند، خوب دقّت کنیم مىبینیم که اینها در جوانى، بهواقع جوانى نکردهاند! یعنى در جوانى انتخاب بزرگ، مربوط به دوران جوانی را انجام ندادهاند و به چیزهایى خوش بودهاند که هیچ ارزشى نداشته است. مثلاً به این خوش بودهاند که توانستهاند دزدانه چشمچرانى کنند، و یا به این خوشحال بودهاند که از فلان قهرمان ورزشی، یک امضاء بگیرند و یا تلاش کنند در رشتهای از رشتههای ورزشی قهرمان شوند. البته؛ اصلِ ورزش براى سلامت جسم و تقویت اراده لازم است، ولى نمىتواند یک انتخاب بزرگ برای زندگی انسان باشد. پس اشخاصی که انتخابهای اصلیشان در زندگی از این قبیل چیزها باشد که عرض شد در واقع اینها در جوانى هم پیرِ پوسیدة شکستخوردهاند که این پوسیدگی و شکستخوردگی در پیری ظاهر میشود. اما چرا به چنین روزگاری گرفتار میشوند؟ دقّت کنید فقط به خاطر آنکه به وسعت روح ابدی خود در جوانی خود انتخابشان را شکل ندادهاند.
این مسئله را فراموش نکنید که وسعت انسان به اندازة ابدیّت است. چون اصل انسان، بدن انسان نیست، بلکه اصل انسان، جان و روح او است و روح هم که همیشه زنده و جاودانه است و بعد از نابودى بدن باز موجود است، یعنى ما خودمان که همان روح و جانمان باشد، تا ابدیّت هستیم. حال اگر درجوانى انتخاب مناسب با ابدیّت نداشته باشیم، به جوانى و انسانیّت خود خیانت کردهایم. چرا که انسان به وسعت ابدیّت است؛ یعنى همیشه هست. مثلاً شما در خواب هم خودتان هستید. وقتى مىخوابید آیا از خودتان هم مىخوابید و از خودتان غایب مىشوید؟! یا نسبت به فلان شخص یا فلان مکان که در کنار شما بود، خواب هستید؟! و آنها را دیگر نمىبینید، امّا آیا اصل خودتان را هم نمىبینید و از خودتان جدا مىشوید؟! مثلاً وقتى خواب دیدید که در خیابان هستید، بعد که بیدار شدید، مىگویید: «من خواب دیدم که در خیابان بودم» نمىگویید: «من خواب دیدم، غریبهاى در خیابان بود». بلکه خودت در خیابان بودهاى، یعنی در خواب هم خودت، خودت هستى، پس، از خودت خواب نیستى، هر چند از بدنت جدا باشى. وقتى شما خواب مىبینید که دارید از خیابان رد مىشوید و یا خواب میبینید با دستتان یک پرتقال برداشتهاید، با کدام چشم مىبینید؟ با کدام دست پرتقال را برداشتهاید؟ و با کدام پاها در خیابان راه مىروید؟ این چشم و دست و پا که در رختخواب است و کارى به آن ندارید، ولی خودتان چشم و پا و ... دارید، هرچند این چشم و پای گوشتی را آنجا ندارید، پس بدون این بدن، خودتان، خودتان هستید. و یا مثلاً وقتى سر کلاس نشستهاى و در خیالات خود غرق هستى، بعد معلّم در کلاس مطلب خندهدارى را تعریف مىکند و همه مىخندند، شما به خودتان مىآیید و مىگویید: چه شد؟ چه گفت؟ مگر شما، گوش و چشمتان سر کلاس حاضر نبود، مسلّم چشم و گوش و بدن مادّى شما حاضر بود، پس چه کسی نبود که این گوش مادی نشنید؟ این گوش مربوط به بدن تو بود. این چشم مربوط به بدن تو بود. ولى «خودت» چون حاضر نبودی این گوش نشنید، پس معلوم است شنوندة واقعی و بینندة واقعی، خودتان هستید، و این چشم و گوش ابزار است. شما که خودتان بدنتان نیستید، شما هستید، فقط هم هستید در حدّ خودتان. شما زندهاید، آری زندهاید؛ اصلاً انسان مرگ به معناى نابودى ندارد، همیشه زنده است، همیشه بیدار است، حتی وقتی هم که بدنش خوابید، بیدار است و خواب میبیند.
جوان و انتخاب بزرگ ص 16