ابتلاء به حالت، اغترار به طاعت
آنهایى که روى خاک نینوا افتاده بودند و از عظمت همه افلاک و همه ملائکه بالاتر بودند؛ آنچه آنها را به اینجا رساند، همین دل مستغیث به حق آنها بود، همین ذکر «یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ» آنها بود، که باعث شد این وجود، کم نیاورد، در حالى که ما مبتلا به حالتهایى هستیم و بتهایى داریم که از پسِ این بتهاى بزرگ؛ یعنى نفس، خلق، دنیا و شیطان برنیامدهایم و نخواهیم آمد، مگر اینکه او مدد و دستگیرى کند. علاوه بر آنها، گرفتار دو بت خیلى لطیف و نشکن شدهایم و آن هم ابتلاء ما به حالتها و اغترار ما به طاعتها است. عمرى به همین حالتها مشغول شدهایم و حتى گامى هم برنداشتهایم. وقتى جمعبندى مى کنیم، مىبینیم هیچ چیز در دستهامان باقى نمانده است.
با مقدارى تمرکز و دیدن چند تا جن و نشستن گنجشک یا زنبورى بر روى یک روایت و جهت وزش باد و ... مىخواهیم به جایى برسیم و چیزى بدست آوریم. ببندیم این دکانها را!
گام اول در حرکت، این است که از حالتها و طاعتها بگذریم، که اینها ملاک نیستند. آنچه از انسان مىخواهند، انکسار است. این ادعا، ادعاى بزرگى است. در آن تأمل کنید!
ملاک تقرب و ملاک وصال، چیزى جز طاعت و عصیان است.
پس حقیقت اخبات، آن تواضع، آن ترس، آن ذلت، آن انکسار و آن استغاثه است. اینها همه، لازمه یکدیگر هستند.
زمینهاى که اخبات را ایجاد مىکند، فهم و ذکر و حبّ و بلاء و عبرت است.
و اثر اخبات هم، این است که دل، خاشع مىشود. در معاشرتها و برخوردها، نرمى و مهربانى و لینت مىآید: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُم».
وقتى رحمت الهى به قلب مخبت واصل شود، این دل، دریا مىشود.
این دل، نرم مىشود و همه عالم را تحمل مىکند. دشمن را تحمل مىکند.
اینها شوخى نیست! اینها سیر طبیعى است که مُسَیِّرش حق است: «هُوَ الَّذِى یُسَیِّرُکُمْ» ، امّا وقتى که ریاضتها و تمرکزها در میان باشند، غرور مىآید. قدرت مىآید، ولى قربى نیست. کاسه جدا کردن است. لینت نیست. حلم نیست. انابه نیست. استغاثه نیست.
شما ببینید همه عرفایى که کلامى از آنها باقى مانده است، تا چه حدّى پرواز کردهاند. کلام اولیاء حق را هم مقایسه کنید. در آخرین جملههاى آنها تأمل کنید، ببینید چه مىگویند؟ آن کلام رسول خداست و آن کلام على (ع) و آن کلام امام حسن (ع) و آن هم کلام ابا عبداللَّه (ع)، که وقتى از دنیاى دیگرى مىگویند، دلها مى لرزد.
درباره امام حسن مجتبى (ع)، در آخرین لحظات شهادت، در حالى که جگرشان در حال تکه تکه شدن است، آمده که از «هَوْل المَطْلَع» مىگویند.
درباره ابا عبداللَّه (ع) مىبینید که در آخرین ساعات روز عاشورا، راضى و تسلیم هستند. عبد هستند. و بعد از رضا و تسلیم و عبودیت، در حالى که همه این مراحل را طى کردهاند و همه وجودشان گواه همه مسائلى است که زبانشان از آنها حرف مىزند، مستغیث به حق هستند و «یا غِیاثَ الْمُسْتَغِیثین» مىگویند.
این استغاثه به خاطر انکسار و شکسته دلى است: «أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنینَ».
این ذلت در برابر مؤمنین، این لینت در برابر کسانى که مىخواهى آنها را راه بیندازى، این رحمت، این رأفت، این حنّانیّت، همه به خاطر آن انکسار و شکسته دلى است.
اخبات صفحات 64تا66
بی نهایت دلنشین بود.
ممنون استفاده کردیم.