ما استادى داشتیم که در آخر هفته گاهى حرف مىزد و درد دلى مىکرد، بیشتر حرفش این بود که چرا طلبهها ژیگول شدهاند و شورتهاى عجیب و غریب و لباسها و کفشها و فکلها را به خود
آویختهاند. او از این رنج مىبرد و از معلول بازپرسى مىکرد. اما من مىدیدم که چه عوامل و انگیزههایى در میان است و مىدیدم که مادام که اینها بررسى نشوند و درمان نشوند، هیچ فریادى اثرى نخواهد داشت.
آخر طلبهاى که از شهوت سرشار است و به خاطر رسیدن به زن دیوانه است چگونه مىتواند به خدا برسد.
آخر طلبهاى که ملاکى براى لباس پوشیدن ندارد و هدفى براى درس خواندن که هیچ، براى زنده ماندن هم ندارد و عشقى و شناختى در سر و دلش ننشسته چگونه مىتواند آن باشد که استاد مىخواهد و استاد مىطلبد. اما اگر طلبه فهمید که باید رشد کند و در نتیجه با کسانى مىنشیند که یا به آنها رشد بدهد و یا از آنها رشد بگیرد. به یکى از دوستانم که گرفتار بعضى حرفها شده بود گفتم: با کسانى باش که تو را زیاد کنند و گفتم: هر کس جز حق از تو مىکاهد و گفتم: ببین که هنگامى که با فلان شخص یا بهمان نفر مىنشینى او چه چیزى را در تو بزرگ مىکند، خودش را و یا خودت را و یا دنیا را یا خدا را. تو با این ملاک دوست بگیر و رفیق انتخاب کن و یا مرشد و پیر و مرجع بگیر.
راستى اگر در افراد هدفى نُضج بگیرد این هدف مىتواند آنها را رهبرى کند؛ خواه هدف پول باشد و یا قدرت و یا شهوت و یا قرب حق و تعالى و تکامل و رشد.
ما به جاى این که در لباس پوشیدن دخالت کنیم، باید این ملاکها و هدفها را در دلها بگذاریم و افراد را از ریشه عوض کنیم.
استاد و درس (صرف و نحو)، ص: 43