طلوع سرخ

خون سرخ ما فلقی است که پیش از طلوع خورشید عدالت بر آسمان تقدیر نشسته است . شهید آوینی
آخرین نظرات

همه ی آدم ها تنها هستند + کتاب نامه های بلوغ

داستانى دیگر را، تازگى درباره‏ى دخترى از پادشاهان بنى اسراییل خواندم: «یکلیا و تنهایى او». «1» یکلیا، دختر پادشاه، به چوپان جوانى دل مى‏بندد و تا آخرین مرحله با هم مى‏آمیزند. پدر که این نکته را از کنیزان کاخ مى‏شنود، با حیله نام چوپان را از دختر بیرون مى‏آورد. او را مى‏کشد و دختر را با تازیانه مى‏زند و لباس دختران بنى‏اسراییل را بر تن او مى‏درد و زنگوله‏هاى بدنامى را به پایش مى‏بندد و از دروازه‏ى اورشلیم، رو به دمشق بیرونش مى‏کند. دختر در کنار رود آبانه راه مى‏افتد و از هیچ چوپانى، نان و شیر و شراب نمى‏گیرد.

تا آن روز غروب در کنار علفزارى مى‏افتد و شب مى‏رسد و آتش‏هاى چوپان‏ها، یکى پس از دیگرى خاموش مى‏شوند.

دختر پستان‏هایش را به علف‏ها مى‏فشارد و به یاد عشق بردار آویخته‏اش، مدهوش مى‏شود.

شیطان، با فانوسى از دور به او نزدیک مى‏شود؛ چراغ را خاموش مى‏کند و از دختر و از چگونگى عشق او مى‏پرسد. دختر تنهایى‏اش را مى‏گوید و شیطان مى‏گوید: این تنهایى را، همان روزها که با معشوق همراه بودى، داشته‏اى و به بهانه‏ى تأمّل در عظمت عشق، به تنهایى پناه مى‏آوردى؛ در حالى که عشق تو عظیم نبود و تو نام جوان را فاش کردى.

شیطان از عصیان خود مى‏گوید و این‏که او مى‏خواهد که نمایش بدهد و زبانى را مى‏خواهد که او را تلفّظ کند؛ در حالى که جهان، از تکرارهایش، در حال گندیدن است.

آن‏گاه از داستان دو روز حکومت خود بر شهر بنى‏اسراییل مى‏گوید، که چگونه پادشاه او را به شهر راه داد و در دست او اسیر شد.

میکاه پادشاه بود. عسابا، پسر عمویش که سرکش و لذّت طلب بود. و عازار پسر و سردارش، که مرد جنگ بود و ایزابل، زن زیبا و مغرور او بود و یورام پدر زن عازار و کاتب تاریخ پادشاه.

عازار، پس از دو سال جنگ باز گشته بود و در جشن پیروزى، دخترى از بنى عمون، بنام تامار را به پدر تحویل داده بود و دختر، پادشاه ناشناس را انتخاب کرده بود و پادشاه که نمى‏خواست اسیر دختر بشود، به او دل داده بود و مى‏خواست او را به قصر بیاورد.

از سوى یاکین نبى، پیام آورند که هیچ بیگانه‏اى را از دروازه‏هاى اورشلیم عبور ندهید و ناچار تامار را پشت دروازه گذاشتند؛ ولى عسابا، با تحریک‏ها و وسوسه‏ها، شاه را شبانه به دروازه‏ى شهر کشاند و تامار را به قصر آورد و با او به خلوت نشست.

نشانه‏هاى عذاب آشکار شد و آسمان تاریک و پر صدا آنها را به وحشت انداخت.

آمنون عابد به شاه نهیب زد و تامار، که در این فرصت بیرون خزیده بود، با عازار روبرو شد و با وسوسه‏هایش با او تا صبح ماند.

شاه که در برابر آمنون، با وسوسه‏هاى عسابا ایستاده بود، در برابر هجوم و فریاد و خواهش مردم و سخنان شائول ماهى‏گیر- این کامل‏مرد سخت‏کوش- تا غروب وقت خواست و با تامار در خلوت نشست.

هنگام غروب، عرّابه‏اى را با دو الاغ لنگ و زینت‏هاى بسیار، براى بردن تامار آورده بودند؛ اما هنوز از پادشاه خبرى نبود تا این‏که پرده‏هاى قصر کنار رفت و تامار بدون این‏که کسى به او چیزى بگوید، به درون عرّابه رفت و مردم او را با فریاد و سنگ، بیرون راندند.

شاه، در برابر فشار عشق، بالاى بام قصر آمد و با خدا زمزمه کرد و خدا به او برکت داد و فرشته‏ها را براى بوسیدن پیشانى او فرستاد.

داستان دو روز حکومت را، شیطان براى یکلیا گفت و سپس پیش از آن‏که هوا روشن شود و در روشنایى، چهره‏ى او مشخص شود، بر روى رود آبانه، عصازنان راه افتاد. و یکلیا، نیمه عریان بر روى علف‏ها افتاده بود و او را نگاه مى‏کرد.

راستى، نه یکلیا، نه شیطان و نه پادشاه، که همه‏ى آدم‏ها تنها هستند. و این تنهایى، با عصیان و با خوشى‏ها و لذّت‏ها و بى‏خیالى‏ها و بى‏خبرى‏ها، درمان نمى‏یابد؛ که دل ما، بزرگ‏تر از این زندگى و بزرگ‏تر از تمامى هستى است.

در وسعت دل بزرگ ما، تنهایى را نمى‏توان با این لحظه‏هاى شاد و یا بت‏هاى گوناگون و یا دلدارهاى چند رنگ، درمان کرد؛ که این دل، دلدارى دیگر مى‏خواهد. این خانه، براى دیگران بزرگ است.

ما مى‏خواهیم، این دل بالغ را، با شهوتى مکرّر و بوسه‏هاى شیرین مشغول کنیم و این، کارى است که به بن‏بست مى‏رسد. اگر تمامى ایزابل‏ها و تامارها و تمامى عشق‏ها را یک‏جا به ما بسپارند، باز هم سرزمین دل ما، سرزمین گسترده‏ى وجود ما، خالى است و این خلوت، نه در هنگام محرومیت، که حتّى در لحظه‏ى برخوردارى هم احساس مى‏شود؛ و تازه بهتر احساس مى‏شود.

یکلیا، بر فرض که هر روزش را با چوپانى محبوب پر کند، باز وجود او سرشار نمى‏شود؛ که این فقط یک گوشه‏ى دل اوست. این فقط لب‏ها و سینه‏ها و بازوهاى عریان او را مى پوشاند. گیرم که چوپان محبوب یکلیا، بالاى دار نرود و گیرم که تمامى عالم برایش چوپان بزاید؛ مگر یکلیا مى‏تواند تا همیشه‏ى همیشه، با بدن‏هاى چوپان‏ها و مردهاى محبوب، از تنهایى نجات یابد؟

دل آدمى، بزرگ‏تر از این زندگى است. و این، راز تنهایى اوست. او چیزى بیش‏تر از تنوع و عصیان را مى‏خواهد. او محتاج تحرّک است و حرکت، با محدودیت سازگار نیست، که محدودیت‏ها، عامل محرومیت و تنهایى ماست.

( 1)- یکلیا و تنهایى او، تقى مدرّسى‏

نامه های بلوغ صفحات 86الی89

۹۲/۱۲/۰۳
محمد صادق مطیع رسول

استاد علی صفایی

عالی...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی