داستانى دیگر را، تازگى دربارهى دخترى از پادشاهان بنى اسراییل خواندم: «یکلیا و تنهایى او». «1» یکلیا، دختر پادشاه، به چوپان جوانى دل مىبندد و تا آخرین مرحله با هم مىآمیزند. پدر که این نکته را از کنیزان کاخ مىشنود، با حیله نام چوپان را از دختر بیرون مىآورد. او را مىکشد و دختر را با تازیانه مىزند و لباس دختران بنىاسراییل را بر تن او مىدرد و زنگولههاى بدنامى را به پایش مىبندد و از دروازهى اورشلیم، رو به دمشق بیرونش مىکند. دختر در کنار رود آبانه راه مىافتد و از هیچ چوپانى، نان و شیر و شراب نمىگیرد.
تا آن روز غروب در کنار علفزارى مىافتد و شب مىرسد و آتشهاى چوپانها، یکى پس از دیگرى خاموش مىشوند.
دختر پستانهایش را به علفها مىفشارد و به یاد عشق بردار آویختهاش، مدهوش مىشود.
شیطان، با فانوسى از دور به او نزدیک مىشود؛ چراغ را خاموش مىکند و از دختر و از چگونگى عشق او مىپرسد. دختر تنهایىاش را مىگوید و شیطان مىگوید: این تنهایى را، همان روزها که با معشوق همراه بودى، داشتهاى و به بهانهى تأمّل در عظمت عشق، به تنهایى پناه مىآوردى؛ در حالى که عشق تو عظیم نبود و تو نام جوان را فاش کردى.
شیطان از عصیان خود مىگوید و اینکه او مىخواهد که نمایش بدهد و زبانى را مىخواهد که او را تلفّظ کند؛ در حالى که جهان، از تکرارهایش، در حال گندیدن است.
آنگاه از داستان دو روز حکومت خود بر شهر بنىاسراییل مىگوید، که چگونه پادشاه او را به شهر راه داد و در دست او اسیر شد.
میکاه پادشاه بود. عسابا، پسر عمویش که سرکش و لذّت طلب بود. و عازار پسر و سردارش، که مرد جنگ بود و ایزابل، زن زیبا و مغرور او بود و یورام پدر زن عازار و کاتب تاریخ پادشاه.
عازار، پس از دو سال جنگ باز گشته بود و در جشن پیروزى، دخترى از بنى عمون، بنام تامار را به پدر تحویل داده بود و دختر، پادشاه ناشناس را انتخاب کرده بود و پادشاه که نمىخواست اسیر دختر بشود، به او دل داده بود و مىخواست او را به قصر بیاورد.
از سوى یاکین نبى، پیام آورند که هیچ بیگانهاى را از دروازههاى اورشلیم عبور ندهید و ناچار تامار را پشت دروازه گذاشتند؛ ولى عسابا، با تحریکها و وسوسهها، شاه را شبانه به دروازهى شهر کشاند و تامار را به قصر آورد و با او به خلوت نشست.
نشانههاى عذاب آشکار شد و آسمان تاریک و پر صدا آنها را به وحشت انداخت.
آمنون عابد به شاه نهیب زد و تامار، که در این فرصت بیرون خزیده بود، با عازار روبرو شد و با وسوسههایش با او تا صبح ماند.
شاه که در برابر آمنون، با وسوسههاى عسابا ایستاده بود، در برابر هجوم و فریاد و خواهش مردم و سخنان شائول ماهىگیر- این کاملمرد سختکوش- تا غروب وقت خواست و با تامار در خلوت نشست.
هنگام غروب، عرّابهاى را با دو الاغ لنگ و زینتهاى بسیار، براى بردن تامار آورده بودند؛ اما هنوز از پادشاه خبرى نبود تا اینکه پردههاى قصر کنار رفت و تامار بدون اینکه کسى به او چیزى بگوید، به درون عرّابه رفت و مردم او را با فریاد و سنگ، بیرون راندند.
شاه، در برابر فشار عشق، بالاى بام قصر آمد و با خدا زمزمه کرد و خدا به او برکت داد و فرشتهها را براى بوسیدن پیشانى او فرستاد.
داستان دو روز حکومت را، شیطان براى یکلیا گفت و سپس پیش از آنکه هوا روشن شود و در روشنایى، چهرهى او مشخص شود، بر روى رود آبانه، عصازنان راه افتاد. و یکلیا، نیمه عریان بر روى علفها افتاده بود و او را نگاه مىکرد.
راستى، نه یکلیا، نه شیطان و نه پادشاه، که همهى آدمها تنها هستند. و این تنهایى، با عصیان و با خوشىها و لذّتها و بىخیالىها و بىخبرىها، درمان نمىیابد؛ که دل ما، بزرگتر از این زندگى و بزرگتر از تمامى هستى است.
در وسعت دل بزرگ ما، تنهایى را نمىتوان با این لحظههاى شاد و یا بتهاى گوناگون و یا دلدارهاى چند رنگ، درمان کرد؛ که این دل، دلدارى دیگر مىخواهد. این خانه، براى دیگران بزرگ است.
ما مىخواهیم، این دل بالغ را، با شهوتى مکرّر و بوسههاى شیرین مشغول کنیم و این، کارى است که به بنبست مىرسد. اگر تمامى ایزابلها و تامارها و تمامى عشقها را یکجا به ما بسپارند، باز هم سرزمین دل ما، سرزمین گستردهى وجود ما، خالى است و این خلوت، نه در هنگام محرومیت، که حتّى در لحظهى برخوردارى هم احساس مىشود؛ و تازه بهتر احساس مىشود.
یکلیا، بر فرض که هر روزش را با چوپانى محبوب پر کند، باز وجود او سرشار نمىشود؛ که این فقط یک گوشهى دل اوست. این فقط لبها و سینهها و بازوهاى عریان او را مى پوشاند. گیرم که چوپان محبوب یکلیا، بالاى دار نرود و گیرم که تمامى عالم برایش چوپان بزاید؛ مگر یکلیا مىتواند تا همیشهى همیشه، با بدنهاى چوپانها و مردهاى محبوب، از تنهایى نجات یابد؟
دل آدمى، بزرگتر از این زندگى است. و این، راز تنهایى اوست. او چیزى بیشتر از تنوع و عصیان را مىخواهد. او محتاج تحرّک است و حرکت، با محدودیت سازگار نیست، که محدودیتها، عامل محرومیت و تنهایى ماست.
( 1)- یکلیا و تنهایى او، تقى مدرّسى
نامه های بلوغ صفحات 86الی89