شروع حرکت که ضرورت حرکت نیز از آن مایه مىگیرد، از لحظهاى است که تو مىفهمى از همه چیزهایى که با آنها مأنوس هستى، بزرگترى.
بزرگترى؛ چون آنها به تو ختم شدهاند و تو میوه این درختى و هیچ وقت به ریشه و خاک و سنگ، برگشت نخواهى کرد.
یکى از اساتید ما مىگفت: همه پدیدهها به تو ختم مىشوند و وجود تو یک وجود مسلط است. در مقایسه با دیگر حیوانات تو بر روى دو پا ایستادهاى و آنها چهار پا هستند. آنها در دست تو هستند. آنها به تو ختم شدهاند، پس چطور مىشود که تو دوباره به آنها ختم شوى و رجعت تو به سوى آنها باشد؟
این بینش را، حتى همان روستایى، همان عوام الناسى که ما از آنها دست شستهایم، به دست آوردهاند و ابوذر و بلال و سلمان شدهاند. ابوذرهایى که از خط بهرهمند نبودند، از یک چنین بینشى برخوردار بودند و شروع حرکت نیز از چنین بینشى است که عظمت انسان در بینش اوست، نه دانش او.
مادام که این بینش نباشد، مجموعه آگاهى و دانش انسان وسیله و دستاویزى براى قدرتها و طاغوتها مىشود؛ چون انسانى که بینش ندارد دانش او، نقطه ضعفش مىشود، از او مهرهاى مىسازند تا در نقشههاىِ جهنمىِ خودشان بهرهبردارى کنند.
ثوره ها و انقلابهایى که انبیاء به وجود مىآوردند، از همین بینش مایه مىگرفت. سوره روم نشان مىدهد ثورهها و انقلابها، ثورههایى بودهاند که با ابزار تولید رابطه داشتهاند، با زمین رابطه داشتهاند: «اثَارُوا الْارْضَ وَ عَمَرُوها» (روم/9)
، در حالى که انقلاب انبیاء بنیادىتر بود. آنها یافته بودند مادامى که انسان دگرگون نشده باشد، هر نوع دگرگونى و انقلابى به جایى منتهى نخواهد شد. به تعبیر امیرالمؤمنین (ع) انبیاء کارشان این بود: «یُثِیرُوا لَهُم دَفَائِنَ الْعُقُولِ»( نهج البلاغه خطبه 1)
؛ کار آنها انقلاب در اندیشهها و سنجشهایى بود که در جریان تولید مدفون شده بودند و باید برانگیخته و احیاء مىشدند.
تفاوت انقلابها با یکدیگر در همین است و عمق انقلاب اسلامى در این است که انسان را دگرگون مىکند. مادامى که انسان دگرگون نشده باشد، هیچ نوع دگرگونى را در سطح جامعهاش نمىتواند تحمل کند. اگر بخواهى چیزى را از او بگیرى، باید امتیاز زیادترى بدهى و اگر بخواهى او را به یک گام حق دعوت کنى، باید ده گام باطل با او بردارى.
کتاب حرکت، ص: 21
از بی بصیرتی خیلی می ترسم شما می دونید نشانه های بصیرت یا عدم بصیرت چیه؟