ما نرفته بودیم که فیلم ببینیم. راستش را بخواهی دلمان برای حاج احمد تنگ شده بود. گفته بودند آنجا خود حاج احمد می آید و با آدم حرف میزند. رفته بودیم صدایش را ببینیم. هرچند که خودش را هم از زبان راویان و به روایت مهدویان شنیدیم. اگرچه فیلم هیچ حسی نداشت، اما حرف های حاج احمد، سوز داشت.
انگار همین چند روز پیش اخبار ایران را از ناکجای زمین پیگیر بوده، آمده گفته چرا مسائل مالی را شفاف نمی گویید؟
انگار همین چند لحظه پیش به خاکریز کناری رفته، بیسیم می زند به ما: که بچه ها من وسط جنگ نرم ام. ببینید آشفتگی ذهن ها را.
انگار حاج احمد توی همین خیابان هاست، لابلای تخت های جانبازان، صندلی آخر نشست های سیاسی، همین جا مقابل من روی پرده ی نقره ای. فقط قرار نیست در آغوشش بگیریم.
حالا به جرأت می توانم بگویم حاج احمد هنوز زنده است...