تقدیم به آنان که روی پیاده رو ، عاشق شده اند ...
اشاره : متن زیر یادداشتی است بر داستان بعد از ظهر سبز از کتاب عشق روی پیاده رو ، نوشته ی مصطفی مستور
انسان ها گمشده ای دارند . گویی کمال آنها در آن گمشده، نهفته است ! باید پپدا شود تا به کمال برسند . اصلا انسان که مال دنیا نیست . کمالش از آن بالا بالا ها ، افتاد این پایین ؛ آمده است دنبال کمالش بگردد و برگردد .
انگار آنجلا کمال است . همان گمشده است . انگار خداست . بهتر است بگویم الهه ی عشق است . الهه ای بسیار مهربان ، که به همه لطف می کند و تبعیض قائل نمی شود . آن پیر مرد موقر را می فرستد تا مردم را هدایت کند . آری آن پیر مرد ، پیامبر ِ آنجلاست. و مرد نقاش پیرو آن می شود . یک پیرو حقیقی .
و باز پیامبر مورد تمسخر قرار می گیرد . همسرش او را روانی می خواند . او مریض است ؛ شاید هم شاعر ...
مرد نقاش هدایت می شود و اسیر چیزی می شود که خودش به آن رسیده است . خیلی دوست دارم اینجا بگویم همان اقرب من حبل الورید است ، اما نمی شود .حتی پیامبر هم واسطه نیست . آنجلا خود به خواب نقاش می آید . و نقاش سلوکش را آغاز می کند .فقط با یک تصویر از صفات آنجلا ...
***
چه خوب شد که تصویر آنجلا شرح داده نشد و کسی آن را ندید . اگر او پیدا می شد و هر کسی کنار او در ایستگاه اتوبوس می نشست ، دیگر یکه تاز نبود . آنجلا پاک تر است از هر چیز .شاید الآن پیامبر دیگری را مبعوث کرده است و به خواب تصویرگر دیگری رفته است !
تصویرگرانی که به بهای کم ، تصویر دیگران را می کِشند و به آن دلخوشند ؛ اما حاضر نیستند یک بار تصویر آنجلای درونشان را بر بوم دل نقش بندند و به جست و جوی گمشده ی خود مشغول شوند .
دید جالبی نسبت به متن داشتید . موفق باشید .