معرفت >>> محبت >>> شوق >>> اُنس >>> خوف
انسان اگر نمی فهمید برای حیات خود به آب نیازمند است هیچ تمدنی کنار رود ها پدید نمی آورد.
اکنون که فهمیده آب و نه نفت (!) مایه ی حیات است. در میان متون علمی این قرن حرف هایی پیدا می شود که ترس از بی آبی را فریاد می کنند !
دوستی را سراغ دارم که شناخت چندانی از فلان نویسنده نداشت. مدتی شروع کردم به توصیف آن نویسنده و از صفات و روش منحصر به فرد نوشته هایش سخن گفتن و یکی و دو کتاب نشانش دادم و گفتم حرف حسابش چیست. خوشش آمد و آنها را امانت گرفت. خلاصه بعد از مدتی تماس گرفت و گفت که کتاب جدید نویسنده (که دیگر محبوب شده) را خوانده ام و برایم سوالی پیش آمده. در حالی که خودم هنوز آن را نخوانده بودم!!
محبت و شوق معمولا از راه های کاذب برای انسان حاصل می شوند، به همین خاطر است که وقتی به مرحله ی وصال رسیدیم دیگر انسی در پی نخواهد داشت و رو به زدگی و تکرار می رویم. وقتی معرفت باشد، محبت ایجاد می شود و شوق وصال دل را به جوش و خروش وا می دارد. بعد از وصال نوبت مانوس شدن است. چرا که هدف، مشخص و "معرفت" پشتوانه ی این وصال بوده است. مشخصا کسی که به چیزی مأنوس شود، همیشه ترسی در دل خواهد داشت که مبادا این انس و شوق و محبت و معرفت از بین رود.
خود را می توان هر "آن" در یکی از مراحل فوق جستجو کرد مراحلی که پشتوانه ی فلسفی دارد و بسیاری از مسائل زندگی را به خوبی توجیه می کند.